مَبثوثات

مَبثوثات



پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات

۳۶ مطلب با موضوع «هوای حوایی من» ثبت شده است

شایدحدود یک ماه پیش لحظه ای که خبر جوان ترین پدر ایران را درون تلگرام دریافت کردم و عکس را دیدم خنده ام گرفت و هزار سوال خنده دار برایم پیش آمد.اما سوالاتی که برایم ارزش چند دقیقه از وقتم را نداشتند که بخواهم بروم پی جزییات موضوع و یک سرچ دم دستی بکنم لااقل!

اما الان که بطور اتفاقی(!!!) فهمیده ام این دو بچه که بچه دار شده اند دارند بیخ گوش خودمان در این شهر زندگی میکنند و چه زندگی سختی را میگذرانند.

عجیب غصه دار شده ام.

همین!



به  لینک زیر مراجعه کنید...

مصائب جوان ترین پدر ایران


پ ن:برای کمک به این خانواده میتوان با بهزیستی شهر کرمان تماس گرفت.

۱۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۱۵ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۴۸
خانم سین

لبخند بزن...

گاهی یک قوس کوچک ،

                      می تواند معماری یک سازه را عوض کند.


پ ن:متن از خودم نیست.

پ ن:با اینکه مخاطب خاص دارد اما اوصیکم به لبخند  :)

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۳ ، ۱۸:۴۰
خانم سین


شاید از همان روزی شروع شد که آن روحانی میانسال یک فلش مموری(flash memory) به من داد و گفت:

 -یکسری تحقیقاتم در مورد موضوع (بماند!!!) در این هست یه نگاهی بهش بندازین

و باز کردن فلش مموری همانا و دایره شدن چشمانم به شعاع دو سانتی متر همانا...هرگز فکرش هم به ذهنم مخابره نشده بود که یک روحانی هم آن موسیقی مبتذل را شنیده باشد ...

و بعد آنجایی این فکر در من قوت گرفت که درون گوگل پلاس بودیم و جمعیت بسیار زیادی از افراد دائم الپلاس را طلبه ها و روحانیون و درس دین خوانده ها تشکیل میدادند...

گوگل پلاس را که رد کردیم و رسیدیم به اینستاگرام دیگر رسما شاخمان زد بیرون از خیل جماعت طلبه های حاضر در اینستاگرام و پست های بی ربط و یا  با ربطشان !

دیگر کمپلت دلمان گرفت...

شایددر مورد قصه اول  بگویید به خاطر اهمیت موضوع حتی روحانی ها هم باید در جریان امور باشند.

اما همینکه در جریان کلیات آن قضیه قرار بگیرند تا بی اطلاع نباشند کافی نیست؟!همین که بدانند فلان خواننده فلان آهنگ توهین آمیز به اسلام را خوانده کافی نیست؟حتما باید آن را گوش هم بدهند؟

و در مورد قصه دوم بگویید این که خیلی خوب است که اهالی دین در صحنه باشند و در این شبکه های اجتماعی تبلیغ کنند و سنگر را خالی نکنند...

اما این دیگر کمی افراط نیست که خیلی زیاد از حد  وقتشان را درون این شبکه ها میگذرانند و تقریبا همیشه آنلایند؟و البته که پیج خیلی از انها با پیج امثال من هیچ توفیری ندارد و از تبلیغ و کار دینی هم خبری نیست...

در این شبکه ها همه چی هست.حتی اگر هدف مثبت هم داشته باشیم ممکن است در مسیر هدف، اشتباه یک کوچه را گم کنیم و بندازیم درون یک کوچه دیگر و همینطور که می رویم ناگاه بر بخوریم به چیزی که نباید به آن برمیخوردیم و اینجاست که چشم و گوش و فکر آدم طهارتش را از دست می دهد.

من معتقدم که علما و عرفا و طلبه ها و اهالی درس دین، این طهارت برایشان خیلی مهم است.خیلی زیاد...

و حالا  میبینیم که دست هرکدامشان یک گوشی هوشمند و تبلت و لپ تاپ با یک اینترنت پرسرعت است و این بد نیست...

 اما پس صفای باطن را چگونه میخواهند حفظ کنند آخر.؟!

شاید این مطلب به خیلی ها بربخورد ولی حقیقتا اعتقاد شخصی من این است که از این طلبه های امروزی فکر نکنم عالمی یا عارفی یا مرجع تقلیدی یا حتی یک مبلغ تاثیر گذار  بیرون بیاید....

 شاید هم دارم اشتباه میکنم و مصرانه تقاضا دارم مرا از این اشتباه بیرون بیاورید...


پ ن:در آخر بد نیست به این نکته اشاره کنم که بنده علاقه وافری به روحانیت دارم و اصلا لباس روحانیت تن کسی میبینم ذوق مرگ میشوم و این یک علاقه خانوادگی است و شکل گرفته از محیطی که در آن پرورش یافته ام. پس این حرف ها را نگذارید پای ذهنیت منفی من به روحانیت!

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۳ ، ۱۴:۱۴
خانم سین

نگفتن همان دروغ گفتن است ...قدری کثیف تر !


پ ن:یک عاشقانه آرام از نادر ابراهیمی

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۱۳ دی ۹۳ ، ۱۹:۲۹
خانم سین
منشی سرش را از روی پرونده پزشکی ام بالا می آورد.
-خانوم چند سالتونه؟

در ذهنم مشغول تفریق عدد امسال از سال تولدم میشوم که یکهو ...شوکه می شوم. 
انگار که معادله را غلط حل کرده باشم،باز از اول محاسبه اش میکنم...و دوباره همان جواب!
دوستش ندارم.از آن x های حال به هم زنیست که تا لحظه آخری که داری برگه را تحویل استاد میدهی به آن بدگمانی.

-بیست و یک

تعجب میکند.انگار که او هم متوجه شده...
دلم میگیرد...دیگر ناراحت چشمانم نیستم.دیگر غم بزرگتری وجود دارد.تمام طول انتظارم را فکر میکنم به گذشته!
اشک توی چشمانم حلقه میزند.حس اینکه حتی بیست و یک دلیل هم نداشتم که به وجود این بیست و یکسال افتخار کنم دیوانه ام میکند.
دارند نگاهم میکنند.اما مشکلی نیست...
فکر میکنند چشمانم اشک میزند!
با گوشه دستمال اشک هایم را پاک میکنم.نگاهم می افتد به دستمال چروک و مرطوب داخل مشتم!
ناگهان دلم روشن میشود...

شاید همان یک قطره اشک مجلس حسین (ع) کار خودش را بکند.



۱۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۳ ، ۱۰:۲۵
خانم سین
وسعتمان زیاد شده...
همه شده ایم اقیانوس و با هر نسیمی طوفانی میشویم و رگباری موج حواله ی این و آن میکنیم...
اما مگر موج اقیانوس یک میلی متری چقدر توان دارد.؟!
خیلی خیلی که روی هیکلش حساب کنیم نهایتا چند وجب آن ورتر می افتد و می میرد!موج را میگویم...
دیگر عمقی نیست...دیگر نگاهی وجود ندارد که غرقش شویم.
کلامی نمیگویند که دگرگونمان کند.
همه سطحی شده ایم...پهن شده ایم و قسمت دردناکش آنجاست که به پهنا میگویند:فلانی پُر است...زهی خیال باطل!!
قدیم تر ها دلمان خوش بود به اینکه در سطح دین قدم میزنیم ...حالا که دیگر داریم می دویم  و باکمان نیست.
همه دنبال بصیرتیم و قشنگ حرف میزنیم.اما فقط برای نیم ساعت!
نیم ساعت که بشود یک ساعت به تقلا می افتیم و مثل یک ماهی دور از اب جان میکنیم و می افتیم به چرند گویی.
دیگر سه بعدی نیستیم.دو بعدی شده ایم.
چشممان آن طرف را نمیبیند و خیلی که زحمت بکشد تا نیم متر جلوی رویمان را رصد میکند و سریع هم استنباط میکند و تفسیر میکند و حلاجی میکند و قضاوت میکند و تازه این ها که چیزی نیست...نظریه هم ارائه میدهد.
دیگر عمقی نیست...
آدم ها خیلی که میخواهند تظاهر کنند به عمیق بودن یک گوشه کز میکنند و عمیقا می روند داخل فکرشان...فکر های سطحیشان!!
سطحی شده ایم که دیگر روضه هم  اثر نمیکند و اتوبوس خط واحد روضه پخش میکند و مردم اما ...دریغ از گوشه چشمی اشک!
سطحی شده ایم که نماز هم دیگر ما را به چالش نمیکشد و  السلام علیک مان شده شبیه به فی امان اللهی که از اول نماز منتظرش بودیم.
سطحی شده ایم که روزه هایمان خلاصه شده در گرسنگی کشیدن و تا افطار میشود آنقدر میبلعیم که تا چند روز ذخیره ی شتری داشته باشیم.
پروردگارا...عجیب نیازمند دستانت هستیم که هولمان دهد کمی جلوتر و لااقل تا زانو در دریای بینشت خیس شویم...
آمین




۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۳ ، ۲۳:۵۰
خانم سین

مرا

             آزاد

                     می خواهی...

      

                                            به

                                                    تُنگِ خویش

                                                                       برگردان...



پ ن: مصرع از (فاضل نظری)

 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۳ ، ۲۰:۱۱
خانم سین

غلطه...این ما نیستیم که داریم به مُحرم نزدیک میشیم.این مُحرمه که داره خودشو به ما نزدیک میکنه!

رفاقت یعنی همین...کسی که خودشو بهت نزدیک کنه حتی اگه ازش دوری کردی.

مُحرم شاید کَس نباشه...اما بهترین رفیق منه!

میتونم راحت سرمو بذار روی شونه هاشو اشک بریزم و حتی ازم نپرسه که چرا...

میتونم راحت مهمون مجلس هاش باشم و به گرمی ازم استقبال کنه و به دستام نگاه نکنه...

حتی میتونم اگه هوی م نذاشت بهش سر نزنم و دهه دهه بگذره و یادش نکنم...اما اون سال دیگه باز منتظرم می مونه.میاد سراغم!

آره...مُحرم بهترین رفیق منه حتی اگه من براش رفاقت نکنم.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۳ ، ۱۸:۰۸
خانم سین
انگار که خفه خون گرفته باشم...
قدیم تر ها قلمم راحت دست به کار می شد اما حالا...
بدجور بدقلقی میکند...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۲ ، ۲۲:۵۴
خانم سین

دقیقا نمی دانم این اعصاب من کجاست....

احتمالا لابلای لباس های ورزشی این دو برادر عزیز من است که تا  ساکشان را میبندند و می اندازند کولشان و فیگور فوتبالیست های چند بار جام جهانی رفته را بخود میگیرند اعصاب بنده نیز گم و گور می شود....

بچه هم که بودم اعصابم درون توپی بود که این برادران گرامی درون حیاط شوت میکردند و مرا بازی نمیدادند و اشکم را درمی آوردند.

بعدتر ها هم که pes میزدند  و باز ما بودیم ،حیران در جستجوی همان اعصابمان!!!

از وقتی کمی از آب و گل در آمدیم حسرت این قرارهای ورزشی هفتگی شان بدجور روی دلمان مانده که مانده و به خنکای وجود دشمنان ،خواهد ماند!

البته با فوتبال کاری ندارم که اصلا ازش خوشم نمی آید و به نظرم تنها کارایی مثبتش، ایفای نقش نُقل در محفل های مردانه است و از این حیث شباهت بسیاری به سیاست دارد...

و حقیقتا ما خانومها عجیب مدیون این دو عنصر  فوتبال و سیاست بی پدر و مادریم از جهت قابل تحمل کردن مهمانی ها برای مردانمان...


بگذریم...داشتم میگفتم...والا این شده یک خواسته دست نیافتنی که با دوستان هماهنگ کنیم و سالن رزرو کنیم و برویم یک دست والیبال بزنیم و به قولی حالش را ببریم...

اما مگر میشود؟رفیقان شفیق اکثرا والیبال بلد نیستند.آنهایی که بلدند هم حالش را ندارند....یا حالش را دارند و اعتماد به نفسش را ندارند.اعتماد به نفس دارند و وقتش را ندارند.وقتش را دارند و وسیله نقلیه برای رساندنشان موجود نیست.حال اگر این مشکل هم موجود نباشد خانواده محترم رضایت نمی دهند.اصلا یک معضل شده است ها...

و اینگونه است که ما گاهی به این برادران گرام حسادت میکنیم ...البته دقیقا نمیدانم حسادت چه ربطی به اعصاب دارد که تا ما به سمت حسادت میرویم اعصاب فلنگش را می بندد و در میرود و ما حسادت را فراموش میکنیم و میدویم در پی این اعصاب ،که پیدایش کنیم!


و من هنوز دارم دنبالش میگردم...منتها درون یخچال!!!



۲۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۳۱ خرداد ۹۲ ، ۱۶:۲۹
خانم سین