مَبثوثات

مَبثوثات



پربیننده ترین مطالب
آخرین نظرات
می گفت:
بی تفاوت نباشید...
کمِ کمِ کمش یک خط بکشید درون دفترتان!!!
این می شود واکنشتان...حستان...این یعنی شما بی تفاوت نیستید.

..............................................

تمام واکنش امروز من نیز همین دو کلمه است :

                                                   یا فاطمه (س)
۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۳ ، ۱۷:۴۰
خانم سین

شایدحدود یک ماه پیش لحظه ای که خبر جوان ترین پدر ایران را درون تلگرام دریافت کردم و عکس را دیدم خنده ام گرفت و هزار سوال خنده دار برایم پیش آمد.اما سوالاتی که برایم ارزش چند دقیقه از وقتم را نداشتند که بخواهم بروم پی جزییات موضوع و یک سرچ دم دستی بکنم لااقل!

اما الان که بطور اتفاقی(!!!) فهمیده ام این دو بچه که بچه دار شده اند دارند بیخ گوش خودمان در این شهر زندگی میکنند و چه زندگی سختی را میگذرانند.

عجیب غصه دار شده ام.

همین!



به  لینک زیر مراجعه کنید...

مصائب جوان ترین پدر ایران


پ ن:برای کمک به این خانواده میتوان با بهزیستی شهر کرمان تماس گرفت.

۱۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۱۵ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۴۸
خانم سین

لبخند بزن...

گاهی یک قوس کوچک ،

                      می تواند معماری یک سازه را عوض کند.


پ ن:متن از خودم نیست.

پ ن:با اینکه مخاطب خاص دارد اما اوصیکم به لبخند  :)

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۳ ، ۱۸:۴۰
خانم سین

پشت پنجره...

به برف های خسته ی برگشته از سفر که روی زمین دراز کشیده اند و نفسی چاق میکنند نگاه میکنم...

و مثل همیشه...

پیش چشمانم...

همه ی زندگیم می شود یک فیلمِ روی دورِ تند، که انگار بیننده اش از دیدنش کسل شده و میخواهد برسد به آخرش...

یا نه...

می شود یک قطار سریع السیر...بی هیچ ایستی...

و من

 از تمام این زندگی جا می مانم.

و ناگاه...

پیش چشمانم...

درون شیشه کسی نگاهم میکند...

یک مَن...

یک مَنِ خالی از تو...

یک مَنِ تلخِ تلخِ تلخ... 



 پ ن:  الیسَ الله بِکافٍ عَبده؟

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۳ ، ۱۲:۵۶
خانم سین


شاید از همان روزی شروع شد که آن روحانی میانسال یک فلش مموری(flash memory) به من داد و گفت:

 -یکسری تحقیقاتم در مورد موضوع (بماند!!!) در این هست یه نگاهی بهش بندازین

و باز کردن فلش مموری همانا و دایره شدن چشمانم به شعاع دو سانتی متر همانا...هرگز فکرش هم به ذهنم مخابره نشده بود که یک روحانی هم آن موسیقی مبتذل را شنیده باشد ...

و بعد آنجایی این فکر در من قوت گرفت که درون گوگل پلاس بودیم و جمعیت بسیار زیادی از افراد دائم الپلاس را طلبه ها و روحانیون و درس دین خوانده ها تشکیل میدادند...

گوگل پلاس را که رد کردیم و رسیدیم به اینستاگرام دیگر رسما شاخمان زد بیرون از خیل جماعت طلبه های حاضر در اینستاگرام و پست های بی ربط و یا  با ربطشان !

دیگر کمپلت دلمان گرفت...

شایددر مورد قصه اول  بگویید به خاطر اهمیت موضوع حتی روحانی ها هم باید در جریان امور باشند.

اما همینکه در جریان کلیات آن قضیه قرار بگیرند تا بی اطلاع نباشند کافی نیست؟!همین که بدانند فلان خواننده فلان آهنگ توهین آمیز به اسلام را خوانده کافی نیست؟حتما باید آن را گوش هم بدهند؟

و در مورد قصه دوم بگویید این که خیلی خوب است که اهالی دین در صحنه باشند و در این شبکه های اجتماعی تبلیغ کنند و سنگر را خالی نکنند...

اما این دیگر کمی افراط نیست که خیلی زیاد از حد  وقتشان را درون این شبکه ها میگذرانند و تقریبا همیشه آنلایند؟و البته که پیج خیلی از انها با پیج امثال من هیچ توفیری ندارد و از تبلیغ و کار دینی هم خبری نیست...

در این شبکه ها همه چی هست.حتی اگر هدف مثبت هم داشته باشیم ممکن است در مسیر هدف، اشتباه یک کوچه را گم کنیم و بندازیم درون یک کوچه دیگر و همینطور که می رویم ناگاه بر بخوریم به چیزی که نباید به آن برمیخوردیم و اینجاست که چشم و گوش و فکر آدم طهارتش را از دست می دهد.

من معتقدم که علما و عرفا و طلبه ها و اهالی درس دین، این طهارت برایشان خیلی مهم است.خیلی زیاد...

و حالا  میبینیم که دست هرکدامشان یک گوشی هوشمند و تبلت و لپ تاپ با یک اینترنت پرسرعت است و این بد نیست...

 اما پس صفای باطن را چگونه میخواهند حفظ کنند آخر.؟!

شاید این مطلب به خیلی ها بربخورد ولی حقیقتا اعتقاد شخصی من این است که از این طلبه های امروزی فکر نکنم عالمی یا عارفی یا مرجع تقلیدی یا حتی یک مبلغ تاثیر گذار  بیرون بیاید....

 شاید هم دارم اشتباه میکنم و مصرانه تقاضا دارم مرا از این اشتباه بیرون بیاورید...


پ ن:در آخر بد نیست به این نکته اشاره کنم که بنده علاقه وافری به روحانیت دارم و اصلا لباس روحانیت تن کسی میبینم ذوق مرگ میشوم و این یک علاقه خانوادگی است و شکل گرفته از محیطی که در آن پرورش یافته ام. پس این حرف ها را نگذارید پای ذهنیت منفی من به روحانیت!

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۳ ، ۱۴:۱۴
خانم سین

نگفتن همان دروغ گفتن است ...قدری کثیف تر !


پ ن:یک عاشقانه آرام از نادر ابراهیمی

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۱۳ دی ۹۳ ، ۱۹:۲۹
خانم سین
منشی سرش را از روی پرونده پزشکی ام بالا می آورد.
-خانوم چند سالتونه؟

در ذهنم مشغول تفریق عدد امسال از سال تولدم میشوم که یکهو ...شوکه می شوم. 
انگار که معادله را غلط حل کرده باشم،باز از اول محاسبه اش میکنم...و دوباره همان جواب!
دوستش ندارم.از آن x های حال به هم زنیست که تا لحظه آخری که داری برگه را تحویل استاد میدهی به آن بدگمانی.

-بیست و یک

تعجب میکند.انگار که او هم متوجه شده...
دلم میگیرد...دیگر ناراحت چشمانم نیستم.دیگر غم بزرگتری وجود دارد.تمام طول انتظارم را فکر میکنم به گذشته!
اشک توی چشمانم حلقه میزند.حس اینکه حتی بیست و یک دلیل هم نداشتم که به وجود این بیست و یکسال افتخار کنم دیوانه ام میکند.
دارند نگاهم میکنند.اما مشکلی نیست...
فکر میکنند چشمانم اشک میزند!
با گوشه دستمال اشک هایم را پاک میکنم.نگاهم می افتد به دستمال چروک و مرطوب داخل مشتم!
ناگهان دلم روشن میشود...

شاید همان یک قطره اشک مجلس حسین (ع) کار خودش را بکند.



۱۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۳ ، ۱۰:۲۵
خانم سین
وسعتمان زیاد شده...
همه شده ایم اقیانوس و با هر نسیمی طوفانی میشویم و رگباری موج حواله ی این و آن میکنیم...
اما مگر موج اقیانوس یک میلی متری چقدر توان دارد.؟!
خیلی خیلی که روی هیکلش حساب کنیم نهایتا چند وجب آن ورتر می افتد و می میرد!موج را میگویم...
دیگر عمقی نیست...دیگر نگاهی وجود ندارد که غرقش شویم.
کلامی نمیگویند که دگرگونمان کند.
همه سطحی شده ایم...پهن شده ایم و قسمت دردناکش آنجاست که به پهنا میگویند:فلانی پُر است...زهی خیال باطل!!
قدیم تر ها دلمان خوش بود به اینکه در سطح دین قدم میزنیم ...حالا که دیگر داریم می دویم  و باکمان نیست.
همه دنبال بصیرتیم و قشنگ حرف میزنیم.اما فقط برای نیم ساعت!
نیم ساعت که بشود یک ساعت به تقلا می افتیم و مثل یک ماهی دور از اب جان میکنیم و می افتیم به چرند گویی.
دیگر سه بعدی نیستیم.دو بعدی شده ایم.
چشممان آن طرف را نمیبیند و خیلی که زحمت بکشد تا نیم متر جلوی رویمان را رصد میکند و سریع هم استنباط میکند و تفسیر میکند و حلاجی میکند و قضاوت میکند و تازه این ها که چیزی نیست...نظریه هم ارائه میدهد.
دیگر عمقی نیست...
آدم ها خیلی که میخواهند تظاهر کنند به عمیق بودن یک گوشه کز میکنند و عمیقا می روند داخل فکرشان...فکر های سطحیشان!!
سطحی شده ایم که دیگر روضه هم  اثر نمیکند و اتوبوس خط واحد روضه پخش میکند و مردم اما ...دریغ از گوشه چشمی اشک!
سطحی شده ایم که نماز هم دیگر ما را به چالش نمیکشد و  السلام علیک مان شده شبیه به فی امان اللهی که از اول نماز منتظرش بودیم.
سطحی شده ایم که روزه هایمان خلاصه شده در گرسنگی کشیدن و تا افطار میشود آنقدر میبلعیم که تا چند روز ذخیره ی شتری داشته باشیم.
پروردگارا...عجیب نیازمند دستانت هستیم که هولمان دهد کمی جلوتر و لااقل تا زانو در دریای بینشت خیس شویم...
آمین




۱۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۳ ، ۲۳:۵۰
خانم سین

مرا

             آزاد

                     می خواهی...

      

                                            به

                                                    تُنگِ خویش

                                                                       برگردان...



پ ن: مصرع از (فاضل نظری)

 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۳ ، ۲۰:۱۱
خانم سین

غلطه...این ما نیستیم که داریم به مُحرم نزدیک میشیم.این مُحرمه که داره خودشو به ما نزدیک میکنه!

رفاقت یعنی همین...کسی که خودشو بهت نزدیک کنه حتی اگه ازش دوری کردی.

مُحرم شاید کَس نباشه...اما بهترین رفیق منه!

میتونم راحت سرمو بذار روی شونه هاشو اشک بریزم و حتی ازم نپرسه که چرا...

میتونم راحت مهمون مجلس هاش باشم و به گرمی ازم استقبال کنه و به دستام نگاه نکنه...

حتی میتونم اگه هوی م نذاشت بهش سر نزنم و دهه دهه بگذره و یادش نکنم...اما اون سال دیگه باز منتظرم می مونه.میاد سراغم!

آره...مُحرم بهترین رفیق منه حتی اگه من براش رفاقت نکنم.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۳ ، ۱۸:۰۸
خانم سین

میگویند کله مان داغ است....سرتان گرم زندگی شود دغدغه هایتان یادتان می رود.

و ما حیران مانده ایم این وسط که اینها چه میگویند؟؟

اگر کله ما داغ بود که دغدغه هامان خیلی وقت تر باید از شدت گرمی دود می شدند و می رفتند هوا و ما هم خجسته می رفتیم پی زندگیمان!!

(البته اگر زندگی بی دغدغه معنای زندگی بدهد)


اما از شما چه پنهان که بی راه هم نمیگویند.

کله مان داغ است...درست!

سرمان هم گرم زندگی شده است...درست!

دغدغه هامان یادمان نرفته اما ..

شاید

زندگی فرصت رسیدگی به دغدغه هامان را گرفته بود.


اما راه جبرانی هست...

قضایش میکنیم...


دو رکعت نماز قضا میخوانم قربت الی الله...الــــلــــه اکـــبــــر




۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۳ ، ۱۱:۳۴
خانم سین
انگار که خفه خون گرفته باشم...
قدیم تر ها قلمم راحت دست به کار می شد اما حالا...
بدجور بدقلقی میکند...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۲ ، ۲۲:۵۴
خانم سین

دقیقا نمیدانم چند وقت است که حمام نرفته.

سخت متفکرم که چه کسی عطر را برایش تجویز کرده است.شیشه عطر را روی سرو رویش خالی میکنند.عطر مرغوبیست!! اما ناگهان بوی بدی ،بسیار متعفن تر از همان بوی قبلیش، به مشام میرسد...

اشتباه نکنید این یک داستان سرگرم کننده  نیست. بلکه سرگذشت غم انگیز یک شهر است.البته الان به سختی میتوان نام یک شهر را بر روی آن گذاشت.و به همان سختی میتوان قبول کرد که این شهر مجمعی به نام شورای شهر دارد.

شهری که دیار کریمان میخواننش اما هیچ سزاوار زندگی کریمانه نیست. نقدی بر مردمان فرشته خوی و نازنین و صبور این دیار که الحق کریم اند، نیست. بلکه نقدمان بر شهرمان است(بخوانید مسئولین شهر!!).شهری که جزو شهرهای تاریخی بود اما خیلی وقت نیست که اسمش را از لیست شهرهای تاریخی ایران به بیرون کشیدند و حق هم داشتند.

گاهی سوال عجیبی در ذهنم نقش میبندد که شهرداری کرمان چگونه با امثال گروه هایی نوپا و ناوارد که تمام موجودیتشان را بواسطه ثروت و قدرت دارند و نه مهارت و خلاقیت، میخواهد کرمان را درخور نام بلندش بسازد!؟

جز این است که کرمان شبیه تابلوی چهل تیکه شده است با این تفاوت که این تیکه ها از جنس آلومینیوم و بتن اند؟؟؟می گویند باید بناهای تاریخی را مرمت و احیا کرد انگاه شهر زنده خواهد شد و غافل از اینکه یک بنا به شهر زندگی نمیبخشد آن هم زمانی که محیط اطرافش مملوست از هرزگی های معمارانه!!!

 میخواهند شهری را که چرک هایش را هنوز از تن نینداخته با عطر ابنیه تاریخی رنگ و رویی ببخشند(که البته همین کار راهم به درستی انجام نمی دهند) و ای دل غافل که کاریست بس بیهوده و حتی زیان آور...

ایا نمیدانند شهر را ما می سازیم و آنگاه شهر ما را میسازد؟تا زمانی که دیدمان را به شهر و شهرسازی و ابنیه تاریخی و تاثیر معماری بر اینها عوض نکنیم هرگز ممکن نیست شهری درخور انسان های بافضیلت بسازیم.

رک تر بگویم.درخت ها را سرنگون میکنند و خیابان ها را عریض تر تا ترافیک کم شود. دیگر از آن کوچه های باریک و زیبا با دو طرف درخت سر به فلک کشیده که حال آدم های مغموم را به کلی عوض می کرد خبری نیست.ما که سنمان قد نمیدهد اما قدیمی ها دلشان که می گرفت میگفتند برویم درون شهر چرخی بزنیم تا دلمان باز شود.

این بود معنی شهر برایشان.

کوچه هایی داشتند که نفس میکشید و برای این کوچه ها شعر میسرودند.اما حالا؟ ساختمان میسازند و تا یکسال بعد هنوز خاک هایش را جمع نمیکنند و هوا را برای تنفس صبوران این شهر کثیف میکنند.خیابان هارا آسفالت میکنند و به سال نکشیده آسفالت خراب میشود.میخواهند پل بسازنند و به جای شش ماه،شش سال به طول می انجامد و در همه این احوالات این کریمان شهر من هیچ نمیگویند.اما دلیلی بر این نیست که هیچ نمیفهمند...میفهمند ،بهتر از حتی مسئولین میفهمند که برای رفع ترافیک باید ایده داد نه اینکه خیابان ها را عریض تر کردو خانه های قدیمی را از بین برد و درختان را سرنگون کرد.

کرمان شهر پرآبی نیست. آب از دهان خودشان بگرفته اند و به این درخت ها داده اند تا به اینجا رسیده اند.

دلم عجیب پراست.دارم از مطلب اصلی فاصله میگیرم.من به عنوان یک شهروند کرمانی از مرمت بناهای قدیمی شهر راضی ام. حداقل انهایی را که نامی دارند به خوبی مرمت کرده اند و نگهداری میکنند.

اما انهایی که گمنام مانده اند چه؟آنها حق حیات ندارند.خانه های قدیمی میان همین کوچه های مدرن حق زندگی ندارند؟ کاروانسراهای قدیمی شهر حق حیات ندارند؟همه جا که تبدیل به موزه شده چطور نمیتوانید اینها را هم تبدیل به موزه بکنید؟اینکه کار راحتیست.هرجا را که خواستید موزه کردید وبا نهادن نام موزه بر این بناهای زیبا از میزان بازدید کننده هایشان کاستید و ندانستید موزه برای مردم من بوی کسالت و خستگی میدهد؟انهایی را هم که موزه نکرده اید درهایشان را چند قفله کرده اید و به بهانه های گوناگون اجازه ورود به کسی نمی دهید.این مردم حق ندارند شهر واقعی خود را و آثار تاریخی شهر خود را ببینند و از نزدیک لمس کنند بدون اینکه دیوارش بریزد؟

من به عنوان یک شهروند کرمانی فقط نام بناهای تاریخی را آن هم در لیست میراث فرهنگی دیده ام و بس.

اصلا همه اینها به کنار.فرض را میگذاریم بر اینکه همه بناهای تاریخی ما احیا شده اند و رونق دارند.ایا کسی تمایل دارد ساعات خلوت روز پایش را به مشتاقعلی شاه بگذارد؟یا برود حمام گنجعلی خان؟کسی هست که برود داخل اتاق های کاروانسرای درون بازار مس گرها را به تنهایی ببیند؟آیا خبر دارید دانشجویانی که میروند ماهان تا از شترگلو دیدن کنند میترسند از گروه جدا بیفتند؟یادمان نرود ابنیه تاریخی باید در محیطی هماهنگ با خود باشند تا باعث رونق شهر شوند.وقتی ناامنی هست.وقتی مشکلات اجتماعی و تبهکاری هست مرمت کاری از پیش نخواهد برد.

بحث ریشه ای شد؟نه؟اما میدانید اینها همگی حل میشوند اگر دیدمان را عوض کنیم.اگر بدانیم یک کار معماری چقدر میتواند در بوجود آمدن محیط و قابلیت هایش اثربخش باشد. شهر ما گلستان میشود وقتی بدانیم بناها و ساختمان ها را نباید از هم جدا دید.باید همگی در کنار هم دیده شوند.برای ساختن ساختمان های جدید باید به بافت قدیم توجه کرد.

باید کار را به کاردان سپرد!!

اما حیف که نظارت نیست...که اگربود جهانگردی که می آید از بناهای تاریخی کرمان دیدن کند ،هی نمیگشت ببیند از کجا میتواند عکس بگیرد که یکی از این ساختمانهای بی ریخت شهر در عکس نیفتد.باز هم میگویم بنای تاریخی وقتی با ارزش و دلخواه می شود که در یک شهر هماهنگ با ان قرار داشته باشد.نمونه زیبایش را میتوان اصفهان مثال زد.

همین هاست که وقتی به فرد مشهوری چون جان لنگ میگویند وقتی خواستید به ایران بیایید اطرافیانتان چه عکس العملی نشان دادند؟گفت من نگفتم به ایران می روم گفتم به اصفهان میروم .همین هاست که اصفهان را در کل جهان مشهور ساخته.

نگویید اصفهان فقط بابت اثار تاریخیش این چنین شهره گشته که بسی بی انصافیست.در اصفهان می توان هماهنگی و هارمونی دل انگیز بین بناهای قدیمی و بناهای جدید را دید.در آنجا هنوز میتوان برای کوچه ها شعر گفت.میتوان در خیابان ها خاطره ساخت.میتوان زندگی کرد.

ما چه؟دلمان خوش است که میرویم مسجد ملک و در حیاط زیبایش قدمی میزنیم و نمازی میخوانیم و رخوت از تن میگیریم.اما هنوز پایمان را از مسجد بیرون نگذاشته ایم با یک خیابان عریض و مغازه های زهوار در رفته و عمده فروشی های کج و کوله مواجه میشویم و به قول معروف هرچه زده ایم میپرد!!!دلمان خوش است میرویم از کاروانسراها و مدارس قدیمی شهر عکس میگیریم و اما تا به دیوارش تکیه می دهیم روی سرمان خاک مینشیند.دلمان خوش است به این دل خوش کردن ها...

و چقدر صبورند این مردمان ناشهر من!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۲ ، ۱۶:۱۴
خانم سین

"هر نعمتی آفتی داره....قدرت هم همینطور!!"

این توصیفیه که مادرم بعضا در مورد رجال سیاسیمون دارن، در وقت اشتباه کردن هاشان!!

بنده رسما در همین جا سخن پر از دُر و گوهر مادرم را به استعمار میبرم و میگویم:خواهر و برادر مذهبی من!

اینترنت نعمته...این احساس مسئولیت شما برای جنگ نرم و حضور در فضای مجازی نعمته....اما بپایید گرفتار آفاتش نشید.

و مهم ترین آفت: ارتباط با نامحرم در فضای مجازی....

مخصوصا شماهایی که در واقعیت ارتباطات بسیار محدود و کنترل شده ای دارین مراقب باشین...

مواظب نظراتی که میگذاریم در وبلاگ های همدیگر باشیم...

همین صمیمیت در نظرات باعث میشه قبح و حیا در ارتباط با نامحرم بریزد و در زندگی واقعی هم تاثیر بگذارد...و این رو هم یادمون نره که حریرِ حیا اینقدر نازکه که اگه آسیبی ببینه به سختی قابل ترمیمه!

همین که برای یک پستِ یک وبلاگ،بیست بار نظر بگذارید،طرف پیش خودش میگوید: اگر با دیگرانش بود میلی/چرا بیست تا کامنت بگذاشت لیلی

من نمیگم وبلاگ ها رو دو قسمت کنین:محرم و نامحرم...به نامحرماش کاری نداشته باشین...اینکارو اوایلی که این وبلاگ رو ساخته بودم انجام دادم و واقعا ممکن نبود.

فقط حواستون باشه ارتباطتون با ایندو متفاوت باشه.مخصوصا روی سخن ام با شماهاییست که صاحبان وبلاگ را در خارج از فضای مجازی میشناسید.

این رو فراموش نکنین هر احکامی که در ارتباط با نامحرم در خارج از فضا مجازی وجود داره در داخل فضای مجازی هم جاریه ...

پس شوخی ممنوع!

نظرات مکرر ممنوع!

بحث های بی نتیجه ممنوع!

خطاب مفرد و لحن صمیمانه ممنوع!


قبل از هرکاری،چند ثانیه فکر کنید که آیا مولامون (عج) راضین من اینکارو بکنم....


پ ن:وقت نوشتن نداشتم.برای همین نتونستم این بحث رو در قالبی که میخوام ارائه بدم.اما دیگه لازم بود این مطلب مطرح بشه!

پ ن:خداییش هیچ عنوانی به اندازه این عنوان که نام فیلم هم هست حق مطلب رو ادا نمیکرد!


پ ن مهم:بعضی دوستان اشتباه متوجه شدن:باید بگم هیچ اشکالی نداره که توی وبلاگ به اسم خودتون مطلب بگذارید...چه خانم چه آقا....بحث اینه که رفتار مناسبی با جنس مخالف داشته باشیم...

پ ن مهم تر: یکی از وبلاگ نویسان محترم به نکته خوبی اشاره کردن.اینکه خواهران سعی کنن در وبلاگ همدیگر نظرات لوس و جلف و... نگذارند که حقا سخن درستیست!!


۵۰ نظر موافقین ۹ مخالفین ۱ ۰۶ تیر ۹۲ ، ۱۱:۰۹
خانم سین


نبودش  را در شادترین لحظات زندگی بایست حس کرد...

نه در وقت پخش  "تو همون حس غریبی که همیشه با منی" ...


اگر که منتظری!

۱۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۲ ، ۲۰:۴۴
خانم سین

دقیقا نمی دانم این اعصاب من کجاست....

احتمالا لابلای لباس های ورزشی این دو برادر عزیز من است که تا  ساکشان را میبندند و می اندازند کولشان و فیگور فوتبالیست های چند بار جام جهانی رفته را بخود میگیرند اعصاب بنده نیز گم و گور می شود....

بچه هم که بودم اعصابم درون توپی بود که این برادران گرامی درون حیاط شوت میکردند و مرا بازی نمیدادند و اشکم را درمی آوردند.

بعدتر ها هم که pes میزدند  و باز ما بودیم ،حیران در جستجوی همان اعصابمان!!!

از وقتی کمی از آب و گل در آمدیم حسرت این قرارهای ورزشی هفتگی شان بدجور روی دلمان مانده که مانده و به خنکای وجود دشمنان ،خواهد ماند!

البته با فوتبال کاری ندارم که اصلا ازش خوشم نمی آید و به نظرم تنها کارایی مثبتش، ایفای نقش نُقل در محفل های مردانه است و از این حیث شباهت بسیاری به سیاست دارد...

و حقیقتا ما خانومها عجیب مدیون این دو عنصر  فوتبال و سیاست بی پدر و مادریم از جهت قابل تحمل کردن مهمانی ها برای مردانمان...


بگذریم...داشتم میگفتم...والا این شده یک خواسته دست نیافتنی که با دوستان هماهنگ کنیم و سالن رزرو کنیم و برویم یک دست والیبال بزنیم و به قولی حالش را ببریم...

اما مگر میشود؟رفیقان شفیق اکثرا والیبال بلد نیستند.آنهایی که بلدند هم حالش را ندارند....یا حالش را دارند و اعتماد به نفسش را ندارند.اعتماد به نفس دارند و وقتش را ندارند.وقتش را دارند و وسیله نقلیه برای رساندنشان موجود نیست.حال اگر این مشکل هم موجود نباشد خانواده محترم رضایت نمی دهند.اصلا یک معضل شده است ها...

و اینگونه است که ما گاهی به این برادران گرام حسادت میکنیم ...البته دقیقا نمیدانم حسادت چه ربطی به اعصاب دارد که تا ما به سمت حسادت میرویم اعصاب فلنگش را می بندد و در میرود و ما حسادت را فراموش میکنیم و میدویم در پی این اعصاب ،که پیدایش کنیم!


و من هنوز دارم دنبالش میگردم...منتها درون یخچال!!!



۲۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۳۱ خرداد ۹۲ ، ۱۶:۲۹
خانم سین
تصمیم ندارم که امشب را با دوستام قرار بگذارم و برویم بیرون و شهر را به اتش بکشیم و بگوییم :رای من کو؟؟؟
قصد هم ندارم انتخابات را متهم به تقلب کنم و فقط وقتی نامزد دلخواهم رای آورد ان را نماد کامل دموکراسی بنامم؟؟؟
هیچ برنامه ای هم ندارم که از فردا شروع کنم به تخریب اقای روحانی کنم و با دوستان سر این جریان کل بیندازم...

من هم مثل همه بچه حزب اللهی های دیگر به عنوان یک بسیجی که به جلیلی رای داده است پیروزی را به آقای روحانی و حامیانش تبریک عرض میکنم و امید دارم که ایشان به شعارهایشان عمل کنند و همه جناح ها را گرد هم جمع کنند و کشور مانند قبل و حتی با سرعت بیشتری به سوی قله های مرتفع پیشرفت حرکت کند....


۱۶ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۱ ۲۵ خرداد ۹۲ ، ۲۱:۲۲
خانم سین

زیر تخت لانه ی یک جفت کبوتر بود.امام نشست روی تخت.

شروع کرد به خندیدن!پرسیدم :چرا می خندید؟

-شنیدم کبوتر نر به ماده می گفت:به خدا روی زمین هیچ کس را بیشتر از تو دوست ندارم به جز مردی که الان نشسته روی تخت.



با سم شهیدش کردند.

جنازه اش را گذاشتند وسط شهر تا همه ببینند به مرگ طبیعی مرده.

یکی از یارانش آمد جلو،کنار جنازه،بلند گفت:خودتان بگویید مولای من!شما را کشته اند یا به مرگ طبیعی مرده اید؟

همه دیدند که جنازه گفت: قُتِلَ...قُتِلَ...قُتِلَ...!


چند وقتی است که در محله های فقیر نشین خبری از زنبیل نیست...


السلام علیک یا موسی بن جعفر(ع)


پ ن:یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه...

پ ن:برگرفته از کتاب آفتاب در محاق نوشته مرثا صامتی

پ ن: اللهم العن سندی بن شاهک...

پ ن:اللهم العن هارون الرشید...


۱۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۲ ، ۱۲:۱۸
خانم سین



روح خدا ، سرِ پرواز گرفت... 

عالمی سوگوار دنیای بی امام شدند....

بار امانت،امین میخواست!!

و او آمد تا دنیای امروز ما ، بی امام نماند!!







۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۲ ، ۱۰:۴۰
خانم سین

این مطلب حذف شده است...




۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۲ خرداد ۹۲ ، ۲۲:۵۸
خانم سین

بسم الله الرحمن الرحیم


جرات یا حقیقت؟؟؟

بازی جالبی ست...هیجان دارد خوشم می آید!

از آن بازی هاست که گاه در اخر  سنگینی دو جسم ناشناخته را بر دو سوی کله ات حس خواهی کرد که فکر می کنم بهشان می گویند"شاخ"

البته گاه پیش می آید که بعضی جر می زنند و در تلاشند جای شاخ روی گوش هامان کار کنند تا در جهت توسعه طولی انان قدمی برداشته باشند.(جسارت نباشد البته!!)

بازی جالبی ست.

البته نه برای گروه های دختر و پسری که می روند رستوران و  دور هم می نشینند روی تخت و بطری دلستر را می گذارند وسط و شروع می کنند به اراجیف پرسیدن و حیا نمی کنند از پرسیدن سوالات دهشتناک و شرم هم ندارند از دادن جواب های "آن جوری" و اصلا هم مهم نیست در قسمت جرات ،کار خلاف شرع بکنند....

این بازی جان می دهد برای اجرا بین کاندیداهای ریاست جمهوری....

اصلا این رسما یک ایده عالی محسوب می شود و حقیر هم یک ایده پرداز و در این هوای گرم حق بدهید به من که برای خودم در نوشابه باز کنم!!!

دیگر کلاه قرمزی و آقای همساده کفاف ما را نمی دهد....

میتوان مصداق عینی "اصن یه وضی" را در یک برنامه تلویزیونی با حضور همه کاندیداها و یک فقره بطری دلستر وطنی،دید و کلی هم حالش را برد.

اگر می شد چه می شد؟؟؟

همان برنامه اولی همه گوشی می آمد دستشان که چه کسی لیاقت اداره این کشور را دارد(ما تکلیفمان کاملا مشخص است ها!!)...

نباید گذشت از بحث گرانی پته هایی که در قسمت "حقیقت" بر آب می ریزد و  البته باز هم نمی توان گذشت از بد بینی هایی که ممکن است ملت(بخوانید امت!!) بعد از ان، نسبت به همه اهالی در عرصه سیاست پیدا کنند....

اما نمی توان هم از "حقیقت " گذشت....

آن هم حقایقی که بعضی از این کاندیداها دارند مخفی میکنند...

جرات می خواهد گفتن حقیقت...

...

جرات یا حقیقت...

عجیب بازی جالبی ست...



پ ن:  رای ما  دکتر جلیلی

۱۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۲ ، ۲۲:۳۵
خانم سین

Lost-Prison Break-Nikita-Heros_vampire Dieries-24-secret Garden

...

آن بالایی ها را ننوشته ام که بروی نامشان را سرچ کنی ببینی چه هستند....نوشته ام تا از حقیقتی تلخ دم بزنم که تلخیش گلویم را میزند و نوک انگشتانم برای تایپ کردنشان مور مور می شود!!!

فضارا عوض کرده اند.فضا را به نحوی عوض کرده اند که آدم خجالت بکشد وسط جمع حدیثی از یک امام معصوم نقل کند اما....

اما هیچ خجالت نکشد از سریال های زبان اصلی مشکل دار آنور آبی تعریف کند...

خجالت میکشد به دوستانش بگوید شب را میروند روضه خانه ی همسایه!!!

اما شرم نمی کند که بگوید می رود خانه فصل دوم  vampire diares را شروع کند.

اصلا از فضا بگذریم که این طفلکی کاملا بی تقصیر است و اصلا اراده ای از خویش در چنته ندارد....هر چه هست زیر سر همین آدمیست که تا بگویی بالای چشمت ابروست،هوار می کشد که آدم جایز الخطاست!!!!

خب منم با فرض صحت این جمله دیگر مخاطبم آدم های نوعی اشاره شده در جمله مذکور نیستند....

بحث بحث انتظار است و مخاطبِ بحث "منتظر" بر وزن مُفتَعِل!!!

خب جناب منتظری که داری در فراق یار می سوزی و از سر عشق در ندبه هایت، که به خاطر حضور به هم رسانیدن درشان از خواب شیرین صبح جمعه ات میزنی، نعره می زنی و نوای آقا بیایت گوش فلک را کر کرده است و عالم و آدم را متحول میکنی وقتی که شور میگیری و از غم فراق می گویی و نوحه سرایی میکنی و شعرها میخوانی ....آری با خودت هستم!!

حاضری موبایلت را،لپ تاپت را،کامپیوترت را،هرچیزی که درونش یکسری صفر و یک وجود دارد که تبدیل میشوند به داده های صوتی و تصویری و حروف و رقم و یکجورایی حکم پرایوسی ات را دارد ،بدهی دست مولایت یک نگاهی بهشان بندازد؟؟؟؟

حاضری؟

آهای منتظر....عشق به مولایت نباشد شبیه عشق های زمینی حالاییِ این دوره و زمانه  که به معشوقت دروغ می گویی و ناراحتش میکنی و چشمش را دور که ببینی شاید خیانت هم بکنی !!

آهای منتظر...در شان تو نیست که چشمانت را ،که آرزو داری روزی سیمای پر تلالوی مولایت را نظاره گر باشند، بدوزی بر تصویر های محرک و گناه آلود!!!

آهای منتظر...این گوش ها زمانی ندای "انا المهدی" مولا را خواهند شنید که هیچ صوت لهو ولعب و بیهوده ای آنها را پرده دار نکرده باشد...

آهای منتظر...این زبان وقتی به مولا لبیک خواهد گفت که خاطر کسی را نیازرده باشد و دیگری را با سخنان کذب و نادرست  منحرف نساخته باشد...

آهای منتظر...یک منتظر واقعی باش!!

آقا به خاطر همین بی توجهی های ما سالهاست پشت در منتظر است....ماییم که در را باز نمی کنیم...


پ ن: همین الان دست به کار شید و هر چیزی که متعلق به شماست را پاکسازی کنید...اساسا منتظر واقعی ظهور را بسیار نزدیک میداند!!!

پ ن:اسم سریال های بالایی را به قصد نوشتم چون میدانم خیلی هاتان میشناسید اینها را...این روزها بین دوست و نزدیک زیاد میبینم کسانی که به این سریال ها اعتیاد دارند!!


۱۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۲ ، ۱۵:۲۱
خانم سین



قدیما بهش میگفتن حریم...
یه مسئله ی شخصیتی بود و هرکسی برای خودش حریمی داشت.
همه به حریم هم احترام میذاشتن...حریم چیزی خارج از خود انسان نبود.حریم یه سری مسائل اخلاقی رو دربرداشت....
...
حالا بهش میگن پرایوسی(privacy)...
اما پرایوسی ادما محدود شده به تلفن همراهشون...به لپ تاپشون..به تبلتشون...به دفتر خاطراتشون...به اتاقشون...به مسواکشون!!!
مسواک برای آدما از شخصیتشون باارزش تر شده...
اگه کسی به مسواکشون دست بزنه ناراحت میشن اما اگه کسی وارد حریمشون بشه اصلا ناراحت نمیشن...تازه خوشحال هم میشن.
اسمشم گذاشتن صمیمیت و انسان دوستی...
دیگه آدما برای خودشون...خود واقعیشون هیچ حریمی قائل نیستم...

پ ن:
یه زمانی برام خیلی جالب بود که چرا تقریبا همه اساتید ما مجردن...
چرا هیچکدوم از دانشجوهای دانشگاه ما رغبت چندانی به ازدواج ندارن...
به جوابش خیلی زود رسیدم!!

۱۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۰:۵۳
خانم سین


این روزها تا می آییم دو کلمه از داغ دلمان بگوییم بخش نیمچه سیاسی مخمان شروع میکند به اولتیماتوم دادن که:بنده ی خدا!!!وقت انتخابات است...وقت تدبیر برای آفریدن حماسه ی سیاسی است(باز هم شعار های بی پشتوانه ی این نیم وجبی!!!)آنوقت تو می نشینی از رنج کهنه ات می گویی که همیشه برای نالیدنش وقت هست...

ناگهان احساس،لنگان لنگان، میپرد وسط که:اوهوی این چه طرز حرف زدن با شخص شخیص الشخصای من است...بنده اگر سکوت کنم و دم نزنم که جز جگر میگیرم و میفتم میمیرم آنوقت میگویند فلانی بی احساس است...

باز آن نیم وجبی کم نمیاورد و میگوید:ببینم احساس زهوار در رفته!!!یعنی تو یه نمه مغز توی کله ات نیست که حساسیت موضوع را درک کنی...بابا آدم حسابی، هاشمی آمده است...کم الکی نیست که!!بماند که جلیلی نیز تشریف فرما شده و تکلیف ما نیز روشن اما بنشین کمی با اون عقل داشته و نداشته ات بفکر شاید بتوانی کمی شرایط موجود را تحلیل کنی...

احساس که در حاضرجوابی عجیب خبره است، سرش را به نشانه تاسف تکان داد و گفت:هی عقل کل!!!من اگه بنشینم و این فضا را تحلیل کنم که اولا تو دیگر این وسط چیکاره ای...ثانیا نمیگویند فلانی از روی احساس، تحلیل و تفکر کرده و انگ احساسی عمل کردن میزنند بهش(که زیاد هم بیراه نمیگویند)؟؟؟

نیمچه سیاسیِ مخم،شانه اش را بالا انداخت،دست هایش را فرو کرد در جیبش و سوت زنان رفت که سایت های خبری را چک کند تا شاید خبر جدیدی از کناره گیری بدست بیاورد...عجیب دلش میخواهد زاکانی و لنکرانی به نفع جلیلی بروند کنار.دارد به این فکر میکند ائتلاف 1+2 تصمیمشان چیست و آیا خیال دل انگیز ریاست جمهوری را فدای آرمان های انقلاب و وحدت در مقابل گفتمان مقابل آن خواهند کرد یا نه؟؟

احساس وصله خورده هم نشست کنج اتاق و در خیالش غوطه ور بود و در دلش آرزو میکرد:کاش یکی می آمد حال مرا تحلیل میکرد شاید همه چیز حل میشد!!


پ ن: دست میگذارد روی پیشانیم...

-تب داری...

لیوان جوشاندنی را میدهد دستم...

گیرم که با این لیوان تب این جسم فروکش کند....روح تب دارم را چه کنم؟؟؟



۱۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۸:۱۹
خانم سین

نبودنت حس میشود...

آنقدر که سحر جمعه،

                      قدر چند ثانیه،

 زل میزنم به پنجره...

             نمیدانم چرا...

شاید به هوای تنفس عطر آمدنت!!

شاید به امید تماشای نور قدم هایت!!


ته نوشت:

دارم به این فکر میکنم درسته که آقا امام زمان (عج) رو مفرد خطاب میکنم!؟

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۲:۳۰
خانم سین

-همین که گفتم.توی محراب رو "قل هوالله "کار میکنی،دورتادور شبستون رو هم "آیة الکرسی". فقط هم یه بار اسم خودت رو می آری.فقط یه بار!


حاج ابراهیم،کاشیکار زبر دست،نگاهی به نازک کاری های زیبای مسجد کرد و گفت:معمار!آخه ما از این کار نون می خوریم.چه عیبی داره من چند جای این مسجد اسم و تلفن خودمو روی کاشی بنویسم؟


-اوسّا!اینجا مسجد دانشگاهه!با بقیه جاها توفیر داره.چقدر از من حرف می گیری!


 حاج ابراهیم همان گونه که معمار گفته بود عمل کرد.روی کاشی های مسجد یک بار از خودش اسم آورد.مزدش را گرفت و تسویه کرد و رفت.اما چند روز بعد زنگ تلفن معمار به صدا در آمد.حدس بزنید چه کسی بود.


-معمار،از کار راضی هستی؟همونطور که شما گفته بودین ما کار کردیم.اما یه نیم نگاهی هم به آخر آیة الکرسی دور شبستون بندازین،یه چیزایی دستتون می آد!عزت زیاد.


معمار از جا برخاست و راه مسجد را پیش گرفت و شروع کرد با دقت،آخر آیة الکرسی دور شبستان را خواندن:

والذین کفروا اولیاوهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون.

این آخر آیة الکرسی است.اصولا کاشیکار باید به همین اندازه بسنده می کرد،اما او بخشی از آیه بعد را هم در ادامه آورده بود.چیزی که معمار تاکنون هیچ کجا ندیده بود!

الم تر الی الذی حاجّ ابراهیم... و دیگر تمام!


 کتاب می شکنم در شکن زلف یار- صفحه 179


انسان می تواند بشکندو این شکستن ها یکی زیباتر از دیگری جلوه کند.ما پیرامون خود حصار کشیده ایم و نمی خواهیم قدمی از آن بیرون بگذاریم.غافل از اینکه تا این حصار را نشکنیم امکان ندارد به آنچه می خواهیم برسیم.

مثل سلمان ...



۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۲:۲۵
خانم سین

گاهی عصبانی می شیم.

گاهی ذوق می کنیم.

میخندیم.گریه می کنیم.ناراحت می شیم. شادی می کنیم.گله می کنیم.تشکر می کنیم.ژست می گیریم.تواضع به خرج می دیم.

بابا آخه ما آدمیم...

آدمه و این حالاتش....

نمیشه که همیشه توی یه حالت بود!!

اما این دلیل نمیشه اگه عصبانی شدیم دیگه بشیم یه آدم عصبی...

 اگه خندیدم به این معناست که کلا شنگولیم!!!

یا اگه یه بار تو خودمون بودیم بگن طرف مغروره!!!

اصلا کی گفته هرکس شعر عاشقانه بخونه ینی عاشقه؟؟؟

ماها آدمیم...

نمی دونم چطور بعضیا فکر میکنن دیگرانو عین کف دستشون می شناسن، درحالی خود اون آدما هم خودشونو درست نمیشناسن...

یعنی نشده شما...خود شمایی که داری این مطلب و میخونی، گاهی کاری بکنی که بعد خودت تعجب کنی که واقعا این تو بودی که همچین کاری کردی؟

واقعا نشده....؟!


آهای آدما....با شمام...

بیاین کمتر در مورد هم قضاوت کنیم...

گاهی خودمونو بذاریم جای هم...

گاهی به هم حق بدیم...

....

بیاین مهربون باشیم...


پ ن :با خودم هم هستم ها!!!


مرحوم میرزا جواد آقا ملکى و عالم دیگر اهل تبریز در محضر مرحوم مامقانى بودند، آقا میرزا جواد ( رحمه اللّه ) مى گوید: نفسم به من گفت: اگر آن عالم یکى گفت، تو هم باید یکى بگویى! ولى من با خود گفتم: باید کفش او را جفت کنى! نَفْسم ناراحت شد که چه طور؟! گفتم: کفش خادمش را هم باید جفت کنى!



۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۰:۴۸
خانم سین

از سر تنهایی می آید، روی تختم می نشیند و زل میزند به من...

حتی نیم درجه نگاهم را نمیچرخانم تا ببینیمش یا حالش را بپرسم...

مشغول کار خودم هستم...

آه سردی می کشد و بلند می شود و می رود...

صدای ضعیفش را می شنوم که زیر لب زمزمه می کند: زمانه،زمانه ی تنهایی شده!!!


مادرم،

ببخش که تمام محبتم به تو خلاصه شده در اینکه وقت آمدم از دانشگاه بپرسم: مامان کو؟؟؟

ببخش که میخواهم باشی...اما قدردان بودنت نیستم...ببخش!


۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۰:۳۱
خانم سین

دوران مدرسه که بودیم یه سری تست ها و آزمون های شخصیتی و روانشناسی ازمون می گرفتن...

دقیقا یادم نیست اسمش چی بود اما وقتی مدرسمو جابجا کردم دادنشون به خودم...

امروز بعد از مدت ها وقتی دوباره یادشون کردم اشک توی چشمام جمع شد...

بین اون همه سوال یه جا نوشته بود:بزرگترین آرزوهایت را بنویس؟

با خطی خیلی متفاوت از الانم نوشته بودم:

1-ظهور امام زمان (عج)

2.بنده خوبی برای خدا باشم.

3.شهادت...


اون روزا خیلی کوچیکتر از الان بودم...خیلی کمتر از الان می دونستم...

اما اون موقع این قدرتو در خودم میدیدم که به آرزوهام برسم...

چی میشه که ما آدما هرچقدر بزرگتر میشیم ،ضعیف تر میشیم؟؟؟دیگه اون قدرت و در خودم نمیبینم...

نه اینکه آرزوهام عوض شده باشن...نه!!!

فقط خیلی دور و دست نیافتنی به نظر میان...

شاید بچگیا 

توکلمون به خدا بیشتر بود...

اخلاصمون بیشتر بود...

...

شاید بچگیا...بهتر خدا رو میشناختیم!!


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۰:۴۸
خانم سین

گاهی از استنتاج های خودم گریه ام میگیرد...

مثلا وقت هایی که از مادرم عصبانیم و با تمام وجود سعی بر این دارم که از یک نیشگون که در کودکی از من گرفته و من حتی بخاطرش هم ندارم، نتیجه بگیرم که او با من نامهربان است...

وای خدای من...

چطور ما آدم ها همه ی خوبی ها و ایثار ها و مهربانی ها و نگرانی ها و گذشت ها  را ندید می گیریم و بند میکنیم به یک نیشگون کوچک که تازه درد هم نداشته!!!



۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۲ ، ۱۵:۵۱
خانم سین

بعضی آدما شبیه تابلو نقاشی ان!!

از دور خیلی جلوه دارن...

اونقدر دلچسبن که دلتو میبرن!!

اما کافیه یه خرده بهشون نزدیک شی...

با خطها و رنگهاشون درگیر شی...

اونموقع میبینی که اصلا اونجوری نیستن که به نظر میومدن...

تازه متوجه یه عالمه ضعف میشی...یه عالمه خط خوردگی...یه عالمه به هم ریختگی...




۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۲ ، ۱۵:۴۹
خانم سین


گاهی وقتا معنای یه کلمه رو در ابعاد وسیعش...در مفهوم واقعیش، وقتی میشه درک کرد که 

بشه اون کلمه رو در ابعاد کوچیک، لمس کرد...

مثلِ انتظار...

مثلِ عبودیت...

مثلِ ...عشق.


۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۲ ، ۲۱:۳۵
خانم سین

زخمی ام التیام میخواهم

التیام از امام میخواهم

السلام علیک یا ساقی

من علیک السلام میخواهم



انشاالله اگه بانو بطلبن فردا عازم قم هستم...

خداوند توفیق بده دعاگوتون خواهم بود...



دوباره عشق در این صحرا هوای خیمه زدن دارد...


۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۲ ، ۲۰:۱۲
خانم سین


دیگه رمقی برام نمونده...

پاهام دیگه جون ندارن واسه پیاده رفتن...

نمی دونم می خوام به کجا برسم...

فقط میدونم" اینجا "جای موندن نیست!!

این بیت و عجیب دوست دارم...

آبی که برآسود زمینش بخورد زود

دریا شود آن رود که پیوسته روان است

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۲ ، ۱۰:۲۹
خانم سین


داره بارون میاد...

دیگه آسمون خاکستری نیست...آبیه آبیه!!

اما انگار...انگار حالا نوبت آدماست...نمیدونم چرا خاکستری شدن؟!

انگار تو این شهر...هیشکس غربت مادر رو یادش نیست...

انگار تو این شهر...فقط مذهبیا و مسجدیا و هیئتیا میدونن ایام فاطمیه است...

انگار تو این شهر...باید به همه توضیح بدی که چرا مشکی پوشیدی و بعد بی تفاوت نگات کنن!!

انگار تو این شهر...آدما فقط روز میلاد ائمه رو دوس دارن...

انگار تو این شهر...

هه...

همه سال جدید رو تبریک میگن...

هیشکس تسلیت نمیگه...

بگذریم از اونایی که میدونن و خودشون و زدن به اون راه!!

 اما به بقیه حق میدم...

حق دارن خب...از کجا بایست خبر دار شن؟؟

از شبکه های ماهواره ای؟؟

یا نکنه از تلویزیون داخلی؟؟؟

گاهی سخت میشه باور کرد که اینجا شیعه خونه ی امام زمانه (عج) ...


عطر باران هر گلی را تازه کرد و بهر من
مانده ام حیران چرا قحط است در باران نفس


دوستان عزیز...بنده همین الان از دانشگاه بر میگشتم که ناگهان چشمم افتاد به پارچه مشکی نیم در یک متر با نوشته یا فاطمه زهرا سلام الله علیها که به یک ریسه در بالای خیابون شهید بهشتی(اول آزادی)نصب کرده بودن... بسی شگفت زده شدم...

بلاخره کم کاری نکردن که؟؟؟

توی میدان بزرگ شهر بزرگ و پرجمعیت کرمان چنین پارچه مشکی برای عزاداری مادر سادات اون هم در این ابعاد و اون هم در چنان مکانی که چشم احدی بهش نمیفته(منم کاملا تصادفی شد) واقعا جای سپاسگزاری داره...


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۲ ، ۲۰:۰۵
خانم سین



خدا کند که کسی حالتش چو ما نشود
ز دام خال سیاهش کسی رها نشود

خدا کند که نیفتد کسی ز چشم نگار
به نزد یار چو ما پست و بی بها نشود

جواب ناله ی ما را نمی دهد "دلبر"
خدا کند که کسی تحبس الدعا نشود

شنیده ام که از این حرف، یار خسته شده
خدا کند که به اخراج ما رضا نشود

مریض عشقم و من را طبیب لازم نیست
خدا کند که مریضی من دوا نشود

ز روزگار غریبم گشته است معلوم
شفای ما به قیامت بجز رضا نشود.


غزل از امام خامنه ای


اَللهم اغفِر لِیَ الذُنوبَ الَتی تَحبِسُ الدُعا
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۲ ، ۲۰:۱۹
خانم سین
زنی که چادر بر سرش دارد حتما با ایمان نیست ...

اما

یک زن با ایمان حتما چادر بر سر دارد!!

.............................................................

مردی که ریش دارد حتما با ایمان نیست...

اما

یک مرد با ایمان حتما ریش دارد!!



آدم ها شده اند شبیه هندوانه...

سخت میشود از روی ظاهر، باطنشان را تشخیص داد...

مگر اینکه ماهر باشی و با تقه ای بفهمی درونشان چه خبر است!!

دیگر سیر شده ام...از بس که گول ظاهر آدم ها را خورده ام!!



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۲ ، ۰۰:۰۵
خانم سین

یک حکایت کلیشه ای و سطحی که تلاش کرده به خلق شخصیت ها و جریانات سمبلیک بپردازه اما تا حد یک قصه بچگانه کار را کم ارزش کرده...

این حسی بود که بعد از خواندن دو فصل اول کتاب کمی دیرتر نوشته ی سید مهدی شجاعی داشتم...

اما فصل سوم و چهارم  نظرم را تغییر داد...این دو فصل ذهن خواننده را به کلی به خود مشغول می کرد...

دارای مضامینی بسیار ارزشی و دینی بود که دغدغه هر مومنیست!!

جملات دو فصل آخر این کتاب هرکدام به تاملی جداگانه نیاز داشت و به نظر من جملاتش را باید بارها خواند.

باید اعتراف کنم بعضی از جملات این کتاب تا مغز استخوانم را سوزاندند...

در هرحال پیشنهاد میکنم به خاطر رسیدن به دو فصل اخر هم که شده دو فصل اولش را تحمل کنید و این کتاب رو مطالعه کنید...

داستان در مورد نویسنده است و یک جوان...جوانی که بین همه ی "آقا بیا" گو ها ، نوای "آقا نیا" سر داده است و هراسش نیست...سرزنشش میکنند ..تهمت و افترا نثارش میکنند...غافل از اینکه بنده شناس دیگریست!

بیشتر از این نمی گویم،خودتان بخوانید!


و در آخر:              

                الهی عامِلنا بفضلک و لا تُعاملنا بعدلکَ یا کریم...


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۲ ، ۱۹:۱۴
خانم سین

خاطره ی امام خامنه ای از یوم الله 12 فروردین:

من،روز رأى‌گیرى کرمان بودم از طرف امام یک مأموریتى به من محول شده بود که بروم بلوچستان و سر بزنم به شهرهاى بلوچستان و مردم آن‌جا را از نزدیک دیدار بکنم و پیام امام را براى آن مردم ببرم. پیام محبت و دلسوزى را که ملاحظه مى‌کنید از همان روزهاى اوّل امام به فکر افتادند که با این مستضعفین دورافتاده‌اى که به کلى فراموش شده بودند، حتى در نظام گذشته ملاطفت و محبت کنند و من را که آن‌جا سابقه داشتم آشنائى نسبتاً زیادى داشتم فرستادند آن‌جا براى این کار.

کرمان رسیده‌بودم من در راه بلوچستان که روز رأى‌گیرى بود، در فرودگاه بچه‌هاى حزب‌الهى و داغ کرمان آمدند، صندوق را آوردند چند تا صندوق بود، هر کدام مى‌خواستند که بیاورند من تویش رأى بیاندازم. آنها هم من را مى‌شناختند. یعنى سابق که کرمان رفته بودم و مردم کرمان با من آشنا بودند. من هم خیلى به مردم کرمان از قدیم علاقه داشتم مردم خیلى بامحبت و جالب بودند همیشه در چشم من. خیلى لحظه‌ى شیرینى بود براى من، آن لحظه‌اى که این رأى را من مى‌انداختم توى صندوق و مى‌دیدم آن شور و هیجانى را که مردم کرمان از خودشان نشان مى‌دادند در رأى دادن. بعد هم نشان داده شد که خب نودونه درصد آراء به جمهورى اسلامى آرى بود.

خاطره‌اى که فقط اشاره مى‌کنم مخالفتهایى است که با رأى‌گیرى به این شکل وجود داشت که از طرف جناحهاى مختلف این مخالفتها بود همه هم خودشان را بعدها نشان دادند. هم آن جناحهایى که بر مطبوعات کشور مسلط بودند، روشنفکرهاى چپ و نیمه چپ و لیبرال و التقاطى، اینها که مطبوعات آن روز را اطلاعات، کیهان آن روز را توى مشت داشتند که خب بحمدالله بعد همه ازاله شدند و روزنامه‌ى حسابى دیگرى هم نبود یعنى همین روزنامه‌ى جمهورى اسلامى که نبود روزنامه‌ى دیگرى هم که بشود مورد اتفاق باشد همین‌طور. هرچه دلشان مى‌خواست مى‌نوشتند. رفته بودند این‌جا و آن‌جا این روشنفکرهاى گروهکى سیاسى ملحد و نیمه‌ملحد از شخصیتهاى گوناگون نظر خواسته بودند که به نظر شما آرى یا نه درست است؟ یا بیائید چندجور حکومت را مطرح کنیم و رأى بگیریم. مقصودشان هم این بود که مردم را از آن یکپارچگى خارج کنند، اگرچه فرقى هم نمى‌کرد یعنى تأثیرى هم نداشت. اگر مردم خب طبیعى بود که به آن شیوه‌هاى دیگر رأى نمى‌دادند و به خصوص بعداز آنى که امام آنجور صریح فرمودند جمهورى اسلامى نه یک کلمه کم، نه یک زیاد، لکن آنها کار خودشان را مى‌کردند به امید این‌که شاید بتوانند شکاف بیندازند این رأى زیاد مردم را کم کنند، رأى را تقسیم کنند از این کارها مى‌کردند و اوضاعى داشتیم ما در شوراى انقلاب با آن جناح لیبرال و به اصطلاح ملى‌گرا که بیشترین خصوصیتشان مخالفت با خط اصیل انقلاب بود که این شیوه‌اى را که بعد هم انجام گرفت این شیوه را اثبات کنیم که این شیوه‌ى درستى است.


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۲ ، ۱۵:۰۵
خانم سین
مطلب زیر با یک واسطه از وبلاگ خانم الهام کاظمی برداشته شده...اما بنا به دلایلی کمی دخل و تصرف درش انجام دادم.

یک وقت هایی فکر میکنم مرد بودن چقدر می تواند غمگین باشد. هیچ کس از دنیای مردانه نمی گوید. هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمیکند. هیچ انجمنی با پسوند «... مردان» خاص نمیشود. مرد ها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند. این روزها همه یک بلند گو دست گرفته اند و از حقوق و دردها و دنیای زنان می گویند. در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مردها است. یکی از همین مردهایی که دوستمان دارند. وقتی میخواهند حرف خاصی بزنند هول می شوند. حتی همان مرد هایی که دوستمان داشتند ولی رفتند...
یکی از همین مرد های همیشه خسته. از همین هایی که از 18 سالگی دویدن را شروع میکنند. و مدام باید عقب باشند. مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند. سربازی، کار، در آمد، تحصیل... همه از مرد ها همه توقعی دارند. باید تحصیل کرده باشند. مومن،پولدار، خوشتیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی... و خدا نکند یکی از اینها نباشند...

ما هم برای خودمان خوشیم! مثلن از مردی که صبح تا شب دارد برای در آمد بیشتر برای فراهم کردن یک زندگی خوب برای ما که عشقشان باشیم به قولی سگ دو می زند، توقع داریم که هر روز به شیوه ای سورپرایزمان کند و از مردی که هر روز به شیوه ای سورپرایزمان می کند توقع داریم که عضو ارشد هیات مدیره ی شرکت واردات رادیاتور باشد. توقع داریم همزمان دوستمان داشته باشند، زندگی مان را تامین کنند، صبور باشند و دلداریمان بدهند، خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود سلمانی بروند و غذاهای بد مزه مارا با اشتیاق بخورند و با ما مهمانی هایی که دوست داریم بیایند و هر کسی را که ما دوست داریم دوست داشته باشند و دوست های دوران مجردیشان را فراموش کنند و بی وقفه توی جمع قربان صدقه مان بروند و زود عصبانی نشود و حتی یک نقطه ضعف هم نداشته باشد!

مرد ها دنیای غمگین صبورانه ای دارند. بیایید قبول کنیم. مرد ها صبرشان از ما بیشتر است. وقت هایی که داد میزنند وقت هایی هم که توی خیابان دست به یقه می شوند وقت هایی که چکشان پاس نمیشود وقت هایی که جواب اس ام اس شب به خیر را نمیدهند وقت هایی که عرق کرده اند وقت هایی که کفششان کثیف است تمام این وقت ها خسته اند و کمی غمگین. و ما موجودات کوچک شگفت انگیز غرغروی بی طاقت را دوست دارند. دوستمان دارند و ما همیشه فکر میکنیم که نکند من را برای خودم نمیخواهد برای زیبایی ام میخواهد؟ نکند من را برای چال روی لپم میخواهد؟ در حالی که دوستمان دارند؛ ساده و منطقی... مرد ها همه دنیایشان همین طوری است. ساده و منطقی... درست بر عکس دنیای ما.

بیایید بس کنیم. بیایید میکرفون ها و تابلو های اعتراضیمان را کنار بگذاریم. من فکر میکنم مرد ها، واقعن مرد ها، انقدر ها که داریم نشان میدهیم بد نیستند. مردها احتمالن دلشان زنی میخواهد که کنارش آرامش داشته باشند. فقط همین. کمی آرامش در ازای همه فشار ها و استرس هایی که برای خوشبخت کردن ما تحمل میکنند. کمی آرامش در ازای قصر رویایی که ما طلب میکنیم... بر خلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند، تعریف مردها از خوشبختی خیلی ساده است.

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۲ ، ۲۳:۳۸
خانم سین
یک حکایت کلیشه ای و سطحی که تلاش کرده به خلق شخصیت ها و جریانات سمبلیک بپردازه اما تا حد یک قصه بچگانه کار را کم ارزش کرده...

این حسی بود که بعد از خواندن دو فصل اول کتاب کمی دیرتر نوشته ی سید مهدی شجاعی داشتم...

اما فصل سوم و چهارم  نظرم را تغییر داد...این دو فصل ذهن خواننده را به کلی به خود مشغول می کرد...

دارای مضامینی بسیار ارزشی و دینی بود که دغدغه هر مومنیست!!

جملات دو فصل آخر این کتاب هرکدام به تاملی جداگانه نیاز داشت و به نظر من جملاتش را باید بارها خواند.

باید اعتراف کنم بعضی از جملات این کتاب تا مغز استخوانم را سوزاندند...

در هرحال پیشنهاد میکنم به خاطر رسیدن به دو فصل اخر هم که شده دو فصل اولش را تحمل کنید و این کتاب رو مطالعه کنید...

داستان در مورد نویسنده است و یک جوان...جوانی که بین همه ی "آقا بیا" گو ها ، نوای "آقا نیا" سر داده است و هراسش نیست...سرزنشش میکنند ..تهمت و افترا نثارش میکنند...غافل از اینکه بنده شناس دیگریست!

بیشتر از این نمی گویم،خودتان بخوانید!


و در آخر:              

                الهی عامِلنا بفضلک و لا تُعاملنا بعدلکَ یا کریم...



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۲ ، ۲۲:۵۴
خانم سین
ایام غمگین فاطمیه است...

از داخل سوپر مارکت صدای تند موسیقی می آمد...

یک نهی از منکر ساده قضیه را حل کرد...

داخل ساندویچی صدای تند موسیقی می آمد....

یک نهی از منکر ساده قضیه را حل کرد...

واحد روبرویی مهمانی داشتند و هیاهوی سوت و کف و جیغشان همراه با صدای تند موسیقی بلند بود....

یک نهی از منکر ساده قضیه را حل کرد...

...

فارغ از همه ی  یک نهی از منکرهای ساده مینشینم جلوی تلویزیون...

ناگهان صدای تند موسیقی میخکوبم میکند...

این یکی را کجای دلم بگذارم آخر؟؟؟



۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۲ ، ۲۲:۵۰
خانم سین
                                     چرا مادر نماز خویش را بنشسته می خواند 
ز فضهّ راز آن پرسیدم و، گویا نمی داند 

نفس از سینه اش آید به سختی، گشته معلومم 
که بیش از چند روزی پیش ما، مادر نمی ماند 





هر سال با شوق و اشتیاق در حرمش سال جدیدم را آغاز می کردم...

اینبار اما نمی خواستم بروم...

خسته بودم و "جایی دیگر" انتظارم را میکشید...

من نخواستم اما شما مرا بردید آقا جان!!!

دوست دارم خیال کنم که نیم نظری هم به من داشتید...

                                                چه خیال دل انگیزی!!!


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۲ ، ۰۰:۳۷
خانم سین

باورم شد کجا هستم اما...

تنها حس کردم خودم را...

شهدا نیم نگاهی هم به منِ زار نینداختند...

حق هم داشتند...

 منِ روسیاه را چه به فکه؟

چه به شلمچه؟

چه به طلاییه؟

هنوز اما از پا نیفتاده ام...

.

.

خدایا خودت پدر و مادرم را راضی کن که دلشان نرم شود...که بروم!!

رفتنم شاید...


۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۱ ، ۱۶:۳۱
خانم سین


اولین بار...

جنــــــــــــــوب...

تا دست های سردم خاک های داغ جنوب را لمس نکنند باور نمیکنم...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۱ ، ۱۰:۰۸
خانم سین
دوستان گرامی...

به تازگی دیده شده عده ای به نام بعضی برای بعضی دیگر کامنت میگذارند...(یعنی به جای دیگری نظر میگذارند)

یا عده ای در کامنتشان قسمتی از پُست کس دیگری را میگذارند تا اینگونه برداشت شود که نظر مال صاحب پست بوده است.

همه اینها ممکن است به ناعمد از طرف نظر دهندگان گذاشته شود اما بهرحال نتایج سوئی دارد...

در هرحال لطفا زود برداشت نکنیم و هرکامنتی را بنا بر حدس خود و شواهد نادرستی مثل موارد بالا به کسی نسبت ندهیم ...

در جایی دیگر دیده شده بعضی شاید برای تخریب چهره دیگری و یا ایجاد حساسیت های اشتباه کامنت هایی  مثل "چرا فلانی را از لینکات حذف کردی؟" میگذارند...

حواسمان را جمع کنیم که یک حرکت "محض خنده" ما ممکن است به چه عواقب بدی منتهی شود...

نمیدانم آیا بعضی افراد در جریان نیستند که بردن آبرو در فضای مجازی هم کاری غیر شرعی و غیر اخلاقی و غیر انسانیست؟

خواهشِ دعا دارم...

در پناه حق


۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۱ ، ۱۵:۴۷
خانم سین



الهی و ربی من لی غیرک

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۱ ، ۲۱:۰۰
خانم سین
استاد روی تخته نوشت:

راستگویی "خوب" است!!!

اما ...

نکند نبایست راستش را می گفتم؟؟


۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۱ ، ۲۳:۴۹
خانم سین

میگویند ستاره سهیل شده ام...

سخت در اشتباهند...

هستم اما

در این ظلمات منِ روسیاه را کسی هم نباید ببیند...


۱۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۱ ، ۲۲:۳۴
خانم سین
کلماتی بفرست...

                  که به اندازه ی خمپاره تکانم بدهد...

                                                         که به موج تو دچارم بکند...

                                                                                    که شهید تو شوم...

                                       

                                                                                                       *سیدعلی میرافضلی*


برای خمس پست هایم چیزی ندارم جز:

                                                           اللهم ....عجل ....لولیک ....الفرج...

                                                                تبریک می گم آقا جان...


۱۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۱ ، ۱۹:۱۳
خانم سین